تبليغاتX
دل نوشته
سایه شب

 

در سراي عاطفه

 
 مي كند مرا صدا


 يك جوان فراتر از


قصه هاي آشنا


 گويدم تو اي سحر


 از اسارتم نويس


زخم درد اين دلم


 زهر تلخ باطنم


 گشته ام در اين ديار


 همنواي درد هجر


 آشناي آفتاب


 عاشقي ، نصيب من


 خسته از غبار زرد


 گشته ام نثار شب


در اسارتي كه شد


 اين حصار قامتم


قصه ام شبانه در


 اين كتاب خود نگار


 از جفاي اين خزان


تا غبار حسرتم


 ماند از تو يادگار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 21:56  توسط سایه شب  | 

کابوس

ردپايي از اميد نمي يابم  

نمي يابم
حال و روز ما روزمرگيست
روزهاي پر از زجر
پر از غم
حنجره فرياد نمي زند
حنجره با واژه اميد بيگانه است
دوستي از دور مي گفت :
براي شكستن حصار روزمرگي عاشق شو !
برايش از نصرت خواندم :
(قرار داد كثيفي ست عشق
آري ... عشق
چگونه باورمان شد كه عشق درمان است . )
دوست جوابي نداد و خاموش شد .
يادها مي روند...
خاطره ها پاك مي شوند ...
من فراموش مي شوم...
در زير سا يه هاي سرد چركين آدمكان له مي شوم .
ردپايي از آرزو نمي يابم
نمي يابم
آرزو در من مرده است
در شبي كه پر بود از كابوس
كابوس تلخ زندگي كردن
كابوس سخت نفس كشيدن
نگاهم بر آرزو خاموش شد .
زندگي در مقابل مرگ
مرگ در مقابل زندگي
اين دو جمله سالهاست كه در مغزم ويراژ ميرود
در ميان كابوس هاي تلخ نفس كشيدن
زمزمه شباهنگام من
مرگ بود ...
من خسته مي شوم هر ساعت  از زندگي
تشنه مي شوم هر دقيقه به مرگ .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:12  توسط سایه شب  | 

 

پاداش نيكي

 

من نگويم ترك آيين مروت كن ولي


اين فضيلت با تو خلق سفله را دشمن كند


تار وپودش را ز كين توزي همي خواهند سوخت


هر كه همچون شمع بزم ديگران روشن كند


گفت با صاحبدلي مردي كه به حمام در نهفت


قصد دارد تا به تيغت سر جدا از تن كند


نيكمردش گفت باور نايدم اين گفته ز آنك


من باو نيكي نكردم تا بدي با من كند


ميكنند از دشمني نا دوستان با دوستان


آنچه آتش با گياه و برق با خرمن كند


دور شو زين مردم نا اهل دور از مردمي


 ديو گردد هر كه آميزش به اهريمن كند 


 منزلت خواهي مكان در كنج تنهايي گزين


گنج گوهر بين كه در ويرانه ها مسكن كند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:27  توسط سایه شب  | 

 

 

 

 

دیدی آن را که تو خواندی به جهان   یار ترین

 

چه دل آزارترین شد  چه دل آزارترین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:6  توسط سایه شب  | 

..........................................................
 

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود
 
يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا
يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا
اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند
نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند
زير آوار جفا دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها
اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد
هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد
 
گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا .

 

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 22:21  توسط سایه شب  | 

 

با تو صحبت میکنم ای کلاغ روی بید


پیش پایت چلچله از کنارم پرکشید


روز قبل از رفتنش آمد اینجا گریه کرد


در نگاه خیس او غصه بود و رنج و درد


او که رفت از پیش من


آسمان شد مال تو


پر شده این آسمان


از صدای بال تو


با تو هستم گوش کن


ای کلاغ روی بید


تو نمی دانی چرا


او از اینجا پر کشید؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:44  توسط سایه شب  | 

 

 

آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند.

 

آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند

 

.دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند!  

 

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند!  

  

صبحِ فردا به شبت نيست که نيست،  تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند!  

 

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند! 

 

آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان! به خــدا آخــر دنيـاست، بخند!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:8  توسط سایه شب  | 

خداوندا !

 

 

اگر روزي تو از عشرت به زير آيي...لباس فقررا پوشي

     غرورت را براي نان بريزي پاي نامردان

         وگر با مردمان انگيزي شتابان در پي روزي

 

             زپيشاني عرق ريزي وشب آزرده و خسته

 

                شهيد دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي

 

                      زمين و آسمان را كفر می گويي

 

      اگر در ظهر گرماخيز تابستان كنار سايه ي ديوار

 

        تن خود را به دست خاك بسپاري

 

       لبان تشنه را در كاسه ي مسيني قير اندود بگذاري

 

        وقدري آن طرفتر خانه ي مومن در روبه رو بيني

 

       ودستانت براي سكه اي اين سوي و آنسو در گذر باشد

 

         به اميدي كه شايدرهگذاري از درد دلت باخبر باشد

 

                                                                زمين و آسمان را كفر می گويي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 22:55  توسط سایه شب  | 

 

خدایا...

تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی..

کدامین دست جز دست تو غم ریزد به کام من

چرا شد قرعهء محنت بنام من

که حتی نیمه شبها اشک غم ریزم بپای تو

به امید صفای تو ... به امید دوای تو ...


خدایا
   عاصی و خسته به درگاه تو روو کردم

نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم

دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی

بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

 

 

خدایا  گر تو درد عاشقی را میکشیدی

تو هم زهر جدایی رو به تلخی میچشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی

پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی

بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی

کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی

ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی

گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 22:47  توسط سایه شب  | 

به دلم مي گويم

 


شايد اين شعرفرو سوخته در شمع شبم
شايد اين نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نيمه شبي
شايد اين درد مدام به سرانجام رسد
شايد اين رنج هميشه به سحر هم نرسد
وتن خوني ورنجور وپراز تاول من
ره خود يابدو از حادثه بيرون بشود نيمه شبي
شايد اين خانه بي رونق روياهايم
شايد اين کلبه تاريک و خموش
ازسر معجزه اي آينه باران بشودنيمه شبي
به دلم مي گويم
مدتي هست دعا مي خوانم
مدتي هست نگاهم به تماشاي خداست
مدتي هست اميدم به خداوندي اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا مي شنود
شايد اين قفل دروغين که به بغضم زده ام
با سر نيشترخاطره اي باز شود
شايد اين گريه آرام فغاني بشود نيمه شبي
مرغ جانم هوس رنگ پريدن دارد
ومن بندي روياي زمين
قفسي جنس قناعت برو ساخته ام
به دلم مي گويم
قفسم کم رمق است
شايد اين دخمه بي پنجره در هم شکند
شايد اين عمر قفس گونه به پايان برسد نيمه شبي
به دلم ميگويم
به دلم ميگويم
ودلم ميگويد همه اينها وعدست
همه اينها سخنانيست که من مي دانم
از براي غم هر روزه ي من ميگويي
پر از شايدو اي کاش و اگر پر ناباوري اند
به دلم ميگويم
عازم يک سفرم
سفري دور به جايي نزديک
سفري از خود من تا به خودم
شايد اين بار سفر چاره کارم بشود
شايد اين وعده بيهوده به جايي برسد
نيمه شبي.............

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 20:9  توسط سایه شب  |