|
|
|
|
|
در سراي عاطفه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 21:56 توسط سایه شب
|
|
||
|
|
|
|
کابوس
ردپايي از اميد نمي يابم نمي يابم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:12 توسط سایه شب
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:27 توسط سایه شب
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یار ترین چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:6 توسط سایه شب
|
|
||
|
|
|
|
|
.......................................................... يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 22:21 توسط سایه شب
|
|
||
|
|
|
|
|
با تو صحبت میکنم ای کلاغ روی بید
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:44 توسط سایه شب
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند.
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
.دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند! فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند!
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست، تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند!
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند!
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان! به خــدا آخــر دنيـاست، بخند!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:8 توسط سایه شب
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا ! اگر روزي تو از عشرت به زير آيي...لباس فقررا پوشي غرورت را براي نان بريزي پاي نامردان وگر با مردمان انگيزي شتابان در پي روزي زپيشاني عرق ريزي وشب آزرده و خسته شهيد دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را كفر می گويي اگر در ظهر گرماخيز تابستان كنار سايه ي ديوار تن خود را به دست خاك بسپاري لبان تشنه را در كاسه ي مسيني قير اندود بگذاري وقدري آن طرفتر خانه ي مومن در روبه رو بيني ودستانت براي سكه اي اين سوي و آنسو در گذر باشد به اميدي كه شايدرهگذاري از درد دلت باخبر باشد زمين و آسمان را كفر می گويي
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 22:55 توسط سایه شب
|
|
||
|
|
|
|
خدایا... تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.. کدامین دست جز دست تو غم ریزد به کام من چرا شد قرعهء محنت بنام من که حتی نیمه شبها اشک غم ریزم بپای تو به امید صفای تو ... به امید دوای تو ...
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
خدایا گر تو درد عاشقی را میکشیدی تو هم زهر جدایی رو به تلخی میچشیدی اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 22:47 توسط سایه شب
|
|
||
|
|
|
|
|
به دلم مي گويم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 20:9 توسط سایه شب
|
|
||